خبری تحلیلی صبح نیوز » سياست تا کجا؟

  RSS Feed ATOM Feed |                                                                                                                                                                         آرشيو خبر       درباره ما       ارتباط با ما

مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
سایت خبری و تحلیلی سلام شیعه:شناخت وهابیت ـ مقالات ـ اخبار ـ تصاویر مذهبی



سياست تا کجا؟

پابان سیاست

ايده «پايان» و اتصال آن به مؤلفه‌هاي بنيادين تفكر، از مهم‌ترين مفاهيم و جهت‌گيري‌هايي است كه امروزه در عرصه فلسفي غرب نمودار شده است.
تركيب‌‌هايي چون: پايان ايدئولوژي، پايان فلسفه و پايان سياست از جمله گرايش‌هاي فكري است كه هم‌اكنون نيز بر طيف گسترده‌اي از انديشمندان موسوم به پساساختارگرا و پسامدرن غلبه دارد.همان‌گونه كه اشاره شد، «پايان سياست» هم از جمله مفاهيمي است كه امروزه در فحواي ادبيات برخي از فلسفه‌هاي سياسي، البته با برداشت‌هاي مختلف، به چشم مي‌خورد. مطلب حاضر با حركت از اين مفهوم، مي‌كوشد تا ابعاد معناشناختي آن را بكاود.

آدميان معمولا در طرح انديشه‌هاي خود بيشتر تحت تاثير آرزوها، آرمان‌ها، ضرورت‌ها و نبايدهاي زمان خويش هستند تا واقعيت‌ها و هستي‌ها؛ يعني مايليم جهان و پديده‌هاي اطرف مان را آن گونه كه دوست داريم باشند، ببينيم و ترسيم كنيم تا آن‌چنان كه به واقع هستند. اين گرايش حتي در فهم مقولات و مفاهيم انتزاعي و تجريدي محسوس است.

هنگامي كه از زندگي، جهان، جامعه، آزادي، عدالت، حقوق، سياست و… سخن مي‌گوييم نيز، معمولا ضمير ناخودآگاه ما مفاهيم و تصاوير نيك و بد، زشت و زيبا را پس از عبور ازصافي‌هاي گوناگون چنان به ذهن مي‌تاباند كه تمايل به آن دارد. به همين دليل، ما همواره در نگرشمان نسبت به امور و اوضاع جهان ناخواسته اسير و منقاد اسطوره‌ها، پيش‌داوري‌ها، احساسات، ارزش‌ها و البته آگاهي‌هاي نسبي خود از واقعيات و حقايق هستيم.

پايان قرن بيستم و ورود به هزاره سوم ميلادي انگيزه‌اي براي نويسندگان، متفكران و منتقدان فراهم آورد تا به نقد و بازانديشي حوزه‌هاي خاص معرفتي خود بپردازند.

هر كه سخن از پايان چيزي گفت-پايان تاريخ، پايان ايدئولوژي، پايان فضيلت، پايان جهان، پايان علم، پايان زمين و…- آيا به راستي اين مقولات و معارف پايان يافته‌اند و يا انسان از آن بي‌نياز شده است؟ «جان هورگان» در كتاب «پايان علم»، ادعا مي‌كند كه علوم جديد در تمام زمينه‌هاي معرفتي به بن‌بست شناختاري رسيده و ديگر چيزي براي گفتن ندارند.

اگر اين ادعا واقعيت داشته باشد، معني آن اين است كه تمام برنامه‌هاي عصر روشنگري مثل حقوق فردي، سرمايه‌‌داري، آموزش جمعي، عقلانيت، دموكراسي و حكومت نمايندگي و مانند اينها در رسيدن به اهداف خود شكست خورده‌اند.

به تعبير برخي از نويسندگان به ويژه كساني كه در صدد برآمدند نظريه «پايان تاريخ» فرانسيس فوكوياما را مورد ترديد قرار دهند، در تحولات بعد از جنگ سرد، آنچه كه به پايان رسيد، نه تاريخ و ايدئولوژي و نه چيزهايي از اين قبيل، بلكه «دموكراسي» است.

نظريه پايان دموكراسي مدعي است كه دموكراسي به معناي پيوند ارگانيك ميان جامعه و حكومت در حال از بين رفتن است و تصميمات واقعي و راهبردي در جوامع امروزي عمدتا توسط گروه‌هاي ذي‌نفوذ و به دور از انتظار عمومي و بدون لحاظ كردن افكار عمومي اتخاذ مي‌شوند. همين تعبير را افرادي چون «زبيگنيو برژينسكي»و «استانلي هوفمان» با توجه به افزايش مناطق بي‌ثبات در يك جهان چند قطبي پس از جنگ سرد ارائه ‌داده‌اند.

در كنار اين نظريه‌ها كه هر كدام مي‌توانند تبيين گر بخشي از واقعيات حيات اجتماعي انسان‌ها در ابعاد مختلف سياسي، اقتصادي، فرهنگي، اخلاقي، زيست‌محيطي و… باشند، برخي از نويسندگان سخن از پايان سياست گفته‌اند.

اين پايان شباهت بسياري با پايان تاريخ و پايان دموكراسي دارد، اما تفاوت مهم آن در وسعت و عمق اين نظريه است حوزه سياست دايره شمول گسترده‌تري از دموكراسي دارد. دموكراسي انديشه و شكل خاصي از نظام سياسي است كه اين نشانگر واقعيت متكثر و متعدد بودن حوزه سياست است.

با توجه به اين واقعيت، «پايان سياست» به معناي پايان تضاد، تعارض و كشمكش بر سر قدرت در جامعه نيست، بلكه رسيدن به درك شرايطي از زندگي اجتماعي است كه در آن اسباب و سازوكارهاي متداول سياست كارايي و اثربخشي خود را از دست داده‌اند. البته اين استدلال ممكن است شباهتي با گرايش انديشه‌ورزان آغاز قرن ۱۹ داشته باشد، كه سياست و حكومت را از نمودهاي فرعي جريانات اساسي جامعه به ويژه اقتصادي مي‌دانستند. كارل ماركس چنين تعبيري از سياست داشت. او قدرت سياسي را مظهر اختلافات اجتماعي مي‌دانست.

از اين ديدگاه، با فروكش كردن تضادها و كشمكش طبقاتي، سياست و به تبع آن دولت محو و نابود مي‌شود؛ اما خوب مي‌دانيم كه امروزه تعارضات چه در درون جوامع و چه در ميان آنها كماكان ادامه دارد. صرفنظر از اينكه ريشه اين تضادها در شرايط مادي و شيوه‌هاي توليد اقتصادي نيست، ماهيت آنها به گونه‌اي است كه با ابزار سياست، يعني زور، اجبار، خشونت و قدرت فيزيكي قابل تدبير نيست.

به نظر مي‌رسد شيوه‌هاي اقناعي، فرهنگي و گفتماني در اين خصوص موثرترين باشند. از اينجا به فرضيه ديگري مي‌رسيم كه علم سياست را در علم فرهنگ مستحيل مي‌كند؛ يعني به عبارت ديگر، هر چه حوزه سياست تنگ‌تر مي‌شود، مفهوم و كاركرد آن به قلمرو فرهنگ نزديك‌تر مي‌شود.

حوزه‌ فرهنگ نيز از يك طرف تحت تاثير تحولات بيرون مانند رشد اقتصادي يا توسعه اجتماعي و از سوي ديگر به دليل دگرگوني‌هاي دروني آن مانند افزايش تعداد توليدكنندگان و مصرف‌كنندگان يا تفكيك‌ اجتماعي درون فرهنگ و… وضعيت متفاوتي پيدا كرده است. براين مجموعه بايد گسترش ارتباطات را نيز افزود كه مفهوم مرزهاي فرهنگ را دگرگون مي‌كند.

چنين تحولاتي، فرهنگ را به صورتي روزافزون بسط مي‌دهد و از درون همين گستردگي است كه مسائل تازه‌اي پيش‌روي جامعه و دست‌اندركاران فرهنگي قرار مي‌گيرد.

در اين الگو سرمايه ماهيتي صرفا اقتصادي ندارد، بلكه بخش‌هايي از آن جنبه ارزشي، فرهنگي و اخلاقي دارد. به عبارت ديگر در تحليل كاركرد و تحول سرمايه، نظر ما صرفا معطوف به افزايش مطلوبيت مادي نيست، بلكه جنبه‌هاي ديگر آن به مراتب با اهميت‌ترند.

اين همان ادعايي است كه نظريه‌پرداز پايان تاريخ (فرانسيس فوكوياما) وديگر انديشمندان غربي در سال‌هاي اخير به آن پي برده‌اند. فوكوياما مدعي است كه بزرگترين سرمايه آمريكا در دوران شكوفايي اقتصادي، اخلاق بوده و نه ثروت‌هاي مادي. او بزرگترين معضل غرب و آمريكا را در قرن جديد، بحران اخلاقي، افول فرهنگ، گسست اجتماعي و بي‌اعتمادي قلمداد مي‌كند.

در نگرش تازه، ارزش‌هاي اخلاقي يك جامعه جزو سرمايه‌هاي پربهاي ملي است كه با هيچ معيار و مقياس مادي قابل اندازه‌گيري نبوده و به سهولت نيز قابل تحصيل، بازساي يا دگرگوني نيست. از اين منظر، فرهنگ به عنوان سرمايه اجتماعي كه موجب همبستگي، وفاق و اعتماد اعضاي يك جامعه مي‌شود، مطرح است.

از ديدگاه فرانسيس فوكوياما، تفاوت‌هاي ساختاري ميان كشورها عمدتا ناشي از ويژگي‌هاي فرهنگي آنها است و بحث درباره سياست و حكومت بدون توجه به لايه‌هاي مياني جامعه و حوزه فرهنگي رابط فرد و دولت، بي‌فايده است. با توجه به موارد گفته شده، پايان سياست نه تعبير آنارشيستي از سياست و حكومت بلكه تقليل و منعطف شدن سياست به عوامل انعطاف‌دهنده فرهنگي است.

در رويكرد آنارشيستي بدون اينكه نياز به ساماندهي اجتماعي نفي شود، ساختار حكومت‌ها را مخرب نظم و ساماندهي‌‌هاي‌ مطلوب اجتماعي مي‌دانند و هم در حوزه انديشه و هم در حوزه عملي خواهان تضعيف ساختار حكومت از جوامع انساني هستند؛ اما آنچه كه تئوري پايان سياست تعقيب مي‌كند، حذف ساختار حكومت نيست، زيرا با توجه به واقعيت‌هاي تجربي، ساماندهي به جامعه منهاي ساختار نظم‌دهنده حكومت مقدور و ميسور نيست. درون مايه اين تئوري هماهنگ كردن سياست با ساختار فرهنگي جامعه است كه البته اين فرهنگ به صورت مكانيكي ودستوري حادث نمي‌شود.

هماهنگي سياست با ساختار فرهنگ جامعه مستلزم گذران فرايندي است كه در آن ابزارها و منابع خشونت‌آميز سياست به حداقل كاهش پيدا مي‌كند و منابع مشروعيتي به جاي تكيه بر سنت‌ها و فلسفه‌پردازي‌هاي غيرمرتبط با واقعيات اجتماعي، مستقيما از درون جامعه و نيازهاي آن مي‌تراوند.

در ايجاد اين وضعيت عواملي همچون گسترش علوم، پيچيده شدن تكنولوژي در حوزه‌هاي مختلف و به خصوص تكنولوژي ارتباطات و اطلاعات، جهاني شدن و… كمك مي‌كنند. نكته قابل ذكر اين است كه وضعيت جديد در نظريه پايان سياست، تسليم شدن حوزه سياست به فرهنگ است. به همين علت نام آن را پايان سياست، نامگذاري كرده‌اند.

در قالب اين نظريه، نظام‌هاي سياسي از منتهي اليه اقتدارگرايي به سمت دموكراسي و از منتهي اليه چپ‌گرايي به سمت گسترش ساخت و حوزه جامعه حركت مي‌كنند. در واقع، پايان سياست مترادف است با گسترش قدرتمند نهادهاي جامعه مدني، كم حجم شدن ساختار حكومت‌ها،‌كاهش تصدي‌گري‌هاي اقتصادي حكومت، پاسخگو شدن حاكمان در مقابل مطالبات اجتماعي و كارآمدي حكومت‌ها.

منبع: همشهري آن‌لاين

۲۶ اسفند ۱۳۸۶ - ۶:۰۵ ب.ظ

نسخه چاپی                      ارسال با ایمیل ارسال با ایمیل                                          



نظر شما:



 



صبح را صفحه خانگی کنید

کلیه ی حقوق برای صبح نیوز محفوظ است. ذکر مطالب همراه با لینک بلامانع است
Designer M.R.M. | SolhDesign