
فائزه گفت: كامليا! مواظب اقداماتي كه براي مصاحبه با «سلمان رشدي» انجام دادهاي باش! هر كاري كه كردهاي انكار كن!… سیمین بهبهانی از قبر که بیرون آمد گفت: معلوم شد نفر بعدی من هستم!
به گزارش جهان، كامليا انتخابيفرد خبرنگار سابق روزنامههاي همشهري ، آفتابگردان و «زن» كه اكنون براي راديو فردا و پايگاه اطلاعرساني آمريكايي «واشينگتنپريزم» كار ميكند، در جديدترين بخش از خاطرات خود كه روزانه بهعنوان پاورقي در روزنامه كويتي «القبس» به چاپ ميرسد، ادعاهای جديدي را مطرح كرد.
وي نوشت: من پيش از بازگشت به ايران از آمريكا، توقفي در لندن داشتم و مهمترين وظيفهام در اين شهر انجام مصاحبه با سلمان رشدي بود.
وي ميافزايد: من در اتاقخواب دوستم «سوزان» در لندن روي تختخواب افتاده بودم و ميانديشيدم كه چطور ميتوانم به رشدي برسم كه در اين هنگام تصميم گرفتم با بخش مطبوعاتي سفارت ايران در انگليس تماس بگيرم.
آنها تمايلي نداشتند تا تلفني اطلاعاتي به من بدهند بنابراين مجبور شدم حجاب كرده و حضوري به سفارت بروم تا اطلاعاتي دريافت كنم.
وي با اشاره به مصافحه وزيران امور خارجه وقت ايران و انگليس در سازمان ملل متحد و طرح ادعاي لغو فتواي امام خميني مبني بر وجوب اعدام سلمان رشدي مرتد، از سوي جمهوري اسلامي ايران ، ادعا ميكند: طبيعي بود كه من به عنوان يك زن ايراني روزنامهنگار، بخواهم با شخصي كه سالهايي از زندگي خود را در اختفا به سر برده مصاحبه كنم و تأكيد كردم كه خانم «فائزه هاشمي» به من اجازه داده است.
انتخابيفرد در ادامه ادعاهای خود می افزاید: ساعت ۲ بامداد تلفن زنگ خورد و من با صداي بشدت خشمگين فائزه از خواب پريدم كه از آن سوي خط ميگفت: «كامليا! مواظب تمام اقداماتي كه تا اين لحظه براي خودت در مورد مصاحبه با سلمان رشدي انجام دادهاي باش! و از همين فردا هر كاري را كه تا حالا كردهاي انكار كن! از بالاترين سطوح وزارت اطلاعات با من درباره اين قضيه تماس گرفتهاند. از هر اقدامي خودداري كن! فهميدي؟»
وي اذعان ميكند: برغم اين قبيل تماسهاي نيمهشبي، عرصه رسانهاي ايران شاهد آزاديها و فعاليتي بيسابقه شده بود. دوران جديدي آغاز شده بود بطوري كه گويا همه خطوط قرمز پاك شده و ما ميتوانستيم هر موضوع حرام و ممنوعي را هم به چالش بكشيم.
وي در ادامه آورده است: فائزه هميشه به من در اجراي هر چيزي و هر كاري كه به او پيشنهاد ميكردم كمك مي كرد و همين به جسارت و شجاعت من ميافزود تا جايي كه من با دفتر فرح پهلوي در نيويورك تماس گرفتم و درخواست انجام مصاحبه با ملكه را مطرح كردم.
وي در ادامه به اطلاع و اجازه فائزه هاشمي براي انجام مصاحبه با «ابوالحسن بنيصدر» ميپردازد و ادعا ميكند: «در لندن كه بودم به فائزه يادآور شدم كه ما قصد داريم با قطار به پاريس برويم تا با بنيصدر، نخستين رئيسجمهور ايران كه در سال ۱۹۸۱ به پاريس گريخت مصاحبه كنيم. هنگامي كه من و دوست فرانسويام سونيا به پاريس رسيديم برف ميباريد و من و او در آستانه در منزل بنيصدر ايستاديم تا نگهبان، مدارك ما را بررسي كند. در اين هنگام ما را به اتاق انتظار كه هواي سردي آن را فرا گرفته بود هدايت شديم چون بخاري تنها چند دقيقه پيش روشن شده بود. نوجواني پيش آمد و گفت: «رئيسجمهور سوخت كافي براي همه بخاريهاي ساختمان ندارند و از اين اتاق خيلي كم استفاده ميكنند.» او سپس برايمان در يك سيني نقرهاي، چاي و شيريني نوغاي اصفهاني آورد.
وي اضافه مي كند: هنگامي كه بنيصدر وارد اتاق شد اندوه روزهاي انقلاب مرا فراگرفت و ياد پدرم افتادم كه آنچه را درباره او در روزنامه نوشته شده بود برايمان ميخواند و عمويم افتخار ميكرد كه چگونه پيش بنيصدر رفته بود تا دندانهايش را درست كند و اكنون من بودم و خطوط قرمزي كه وجود نداشت تا بخواهد دست و پاي تواناييهاي بياني مرا ببندد و همين آرامشي شورانگيز به من بخشيد.
انتخابيفرد ميافزايد: اين همان آزادي حقيقي است كه اين قدرت را ميداد كه ركن مطبوعات بتواند پس از انتخاب خاتمي به رياستجمهوري، پيام آرزوهاي خود را به جهان منتقل كند.
وي ادامه ميدهد: بنيصدر نامخانوادگي مرا به ياد داشت و درباره عمويم و تواناييهاي پزشكي او صحبت كرد. او پدرم را هم ميشناخت كه به او گفتم پدرم فوت كرده است و سپس شروع كرديم به بيان حرفهاي عادي. بنيصدر درباره روزنامه «زن» از من پرسوجو كرد و من برايش توضيح دادم كه من براي مصاحبه درباره موضوعي آمدهام كه آن را آماده كردهام اما ناگهان وي در حركتي كه حتي براي دستيارانش كه ترتيب مصاحبه را داده بودند هم كاملاً غير منتظره بود، دو كيسه پر از كتاب و مقالاتش را جلوي پاي من گذاشت و گفت: اينها كتابها و مقالاتي است كه تا حالا از من منتشر شده؛ لطفاً اول همه اينها را بخوان و با انديشهها و كتابهاي من آشنا شو و آن گاه برگرد تا مصاحبه كنيم.
وی ميافزايد: من هم با او خداحافظي كردم و دو كيسه را تا دم تاكسي كه سونيا در آن انتظارم را ميكشيد دنبال خود كشيدم.
وي سپس ميگويد: هنگام خروج از پاريس بسوي لندن، سونيا فرياد زد: «كتابها را يادت رفت» و من خنديدم و به او گفتم: «خيال كردي من ديوانهام كه اين بار سنگين را دنبال خودم بكشم؟!» و سپس از او خواستم تا كتابي را كه «جرج سوروس» به من داده بود به اضافه فرم درخواست پذيرشم در دانشكدههاي روزنامهنگاري دانشگاههاي هاروارد و كلمبيا را نگه دارد تا هنگام بازگشتم به تهران كسي آنها را پيدا نكند.
انتخابيفرد ميافزايد: پس از چند هفته داشتم به راديو فارسي گوش ميدادم كه ناگهان مصاحبهاي از بنيصدر را پخش كرد كه من را وحشتزده كرد؛ بنيصدر در اين مصاحبه گفت: «هاشمي رفسنجاني، رئيسجمهوري سابق ايران، يك زن را كه ادعا ميكرد روزنامهنگار است پيش من فرستاد تا نامه ويژهاي را از او تسليم من كند.» به خدا فقط خود خدا ميداند كه منظورش چي بود آيا منظورش اين بود كه من نزد او رفتهام تا او را به باز پيوستن به حكومت دعوت كنم؟!
وي در ادامه با اشاره به بازگشت خود به تهران ميگويد: در فرودگاه مهرآباد هيچ پليسي دنبالم نيامد اما يك لباسشخصي مرا به «اتاق رياست» برد كه به نظرم در اصل دفتر سري گذرنامههاي(…) بود تا مردم در فرودگاه از نامش نترسند. در آنجا گذرنامه مرا ضبط كردند و مرد لباسشخصي شماره تلفني را در برگهاي نوشت و دست من داد و گفت كه صبح فردا براي دريافت آن به نشاني درجشده مراجعه كنم كه در اين هنگام خشمي آميخته به ترس سراسر وجودم را فراگرفت و پرسيدم چرا بايد گذرنامه من توقيف شود كه پاسخ شنيدم: دليلش را به به تو ابلاغ خواهند كرد.
وي ميافزايد: همان شب به همراه مادرم به منزل فائزه رفتيم چون خودش قول داده بود كه مسأله ضبط گذرنامه مرا شخصاً پيگيري كند. صبح فردا مانند هر روز به دفتر كارم رفتم اما نزديك ظهر فائزه مرا به دفترش فراخواند و گفت: «(…)، گذرنامه تو را ضبط كرده است. من با آقاي (…) كه دوست من و نماينده آنها در مجلس است صحبت كردم و به او گفتم كه هر سؤالي كه از تو درباره گزارشهايت بپرسند ممكن است به من ارتباط داشته باشد و تصريح كردم كه من مسؤول مستقيم كار تو هستم.» فائزه ادامه داد: آنها گذرنامهات را به خودت تحويل خواهند داد؛ شخصي در مقابل ساختمان رياستجمهوري منتظرت خواهد بود اما به تو هشدار ميدهم كه اگر زير دست آنها بيفتي هيچ كسي نخواهد توانست تو را نجات دهد.
انتخابيفرد ميگويد: ظهر بود كه مقابل ساختمان مرمر با يك لباس شخصي برخورد كردم كه به نظر ميرسيد يك شهروند عادي است اما در واقع كارمند(…) بود و اين چيزي بود كه اصلاً به ذهن من خطور نكرد. او با آرامشي آميخته به (…) از من پرسيد «آيا الآن از آنچه در داخل كشور با آن مواجه شدي ميترسي؟» من پاسخ دادم: «من به اندازه كافي باهوش هستم اما تمايلي به ديدن آنچه در داخل كشور ميگذرد ندارم.» او گفت: «ميخواهم به تو بگويم كه بايد از خانم هاشمي واقعاً متشكر و سپاسگزار باشي چون تو خيلي براي او با اهميت هستي و او خيلي به تو توجه دارد.» من هم گذرنامهام را گرفتم و آنجا را ترك كردم.
وي در ادامه به ماجراي قتلهاي زنجيرهاي و خاطرات خود از تشييع جنازه و دفن «محمدجعفر پوينده» در كنار “سيمين بهبهاني ميپردازد و ميگويد: «من و سيمين بهبهاني كنار قبر نشسته بوديم كه ناگهان او به داخل قبر سُر خورد اما آسيبي نديد. من و يك مرد جوان به او كمك كرديم تا از قبر بيرون بيايد. بهبهاني كه پيش از اين داشت درباره احتمال دخالت(…) در قتلهاي زنجيرهاي نويسندگان صحبت ميكرد گفت: «اين حادثه نشان داد كه من نفر بعدي هستم!»