|
ویژه_صبح نیوز:البته سوال اساسی در این مقطع این است كه آیا ما رنگینپوستها و حاشیهایها ـ ما سیاهها، آسیاییها، لاتینها، اعراب و مسلمانان و آخرین مهاجران (قانونی و غیرقانونی) ـ شجاعت و تصوری كه باراك اوباما ندارد را داریم؟ آیا حاضریم از دیواری بگذریم و دستمان را به سوی مردی دراز كنیم كه هرچه باشد یكی از ماست، حتی اگر شاید او از نظر مصلحت سیاسی بخواهد چیزی از باری كه ما و او از مرزها رده كردهایم، بردارد.
تا امروز ناظر خاموش چندین و چند انتخابات ریاست جمهوری آمریكا در بیش از سی سال بودهام. من در اوت ۱۹۷۶ به ایالات متحده آمدم، این دقیقا آخرین سال دوره ریاست جمهور وقت جرالد آر. فورد، از حزب جمهوریخواه، بود و او و جیمی كارتر سرگرم مناظرات پیش از انتخابات نوامبر ۱۹۷۶ بودند؛ رئیسجمهور فورد در این انتخابات شكست خورد و رئیسجمهور كارتر جانشین او شد.
در جبهه دموكراتها، سناتورها هیلاری كلینتون از نیویورك و باراك اوباما از ایلینویز توجه جامعه آمریكا كه به شدت موضع گرفته و در سطح وسیعی قطبی شده است را جلب كرده و میان آنان شكاف ایجاد كردهاند: مسائل جنجالی نژاد و جنسیت، مقابله حكومت با سیاستهای پیشرو و بیش از همه سیاستهای ارتجاعی وضع موجود و احتمال خوشدلانه عروج دیگری از امید برای نسل جوانتری از آمریكاییها كه میخواهند به آرمانگرایی همیشه بیمعنا و بیصدایشان واقعیتی سیاسی ببخشند.
در عین حال سناتور جان مككین از آریزونا سردمدار امیدهای جمهوریخواهان است در راه بیتوجهی بالفطره به درد و رنج مردم سراسر جهان، و اول از همه آمریكاییهای فقیر و حاشیهای. سی سال است كه به این فكرم این تمرین پر زرق و برق اراده دموكراتیك مردم ایالات متحده ـ وقتی از مولتیمیلیونرهای محافظهكار و قهقرایی تا كارمندان لیبرال و پیشرو سرسختانه برای تك تك آرای مردم عادی و حتی فقیر میجنگند - چه ربطی به بقیه جهان دارد.
وقتی در اوت ۱۹۷۶ به ایالات متحده آمدم، كشور غرق در بیحسی اخلاقی عمیقی بود كه در پی اتفاقات بسیار میآمد: جنایات آمریكا و شكست نهایی در ویتنام، افول تعاون اجتماعی و نمونههایی چون جنبش حقوق مدنی، آغاز سندروم ویتنام و بالاتر از همه بیثباتی سیاسی كه پس از ترور رئیسجمهور جان اف. كندی (۱۹۶۳)، مالكوم ایكس (۱۹۶۵) و پدر مارتین لوتركینگ جونیور (۱۹۶۸) و مهمتر از همه افتضاح واترگیت پدید آمده بود.
اولین معاون رئیسجمهور كه طبق مواد متمم بیست و پنجم قانون اساسی ایالات متحده به این سمت رسیده بود، یعنی جرالد فورد، جانشین ریچارد نیكسون مفتضح شد تا از ۱۹۷۴ تا ۱۹۷۷ سیوهشتمین رئیسجمهور ایالات متحده باشد. او عملا رئیسجمهور موقتی بود كه دوره بین ریاستجمهوری فاسد و رو به زوال ریچارد نیكسون و ریاستجمهوری پیشرو جیمی كارتر را پر كرد. فورد برای هیچ یك از دو سمتی كه پشت سر هم به آنها منصوب شد، انتخاب نشده بود و در واقع در دو استعفای افتضاحآمیز رهبر انتقالی بود، اول استعفای معاون رئیسجمهور اسپیرو آگنیو در ۱۹ اكتبر ۱۹۷۳ (به جرم فساد مالی) و سپس ریچارد نیكسون در ۹ اوت ۱۹۷۴ در پی افتضاح واترگیت. فورد تا حدود زیادی نامزد حكومت بود و انتخابات را به جیمی كارتر واگذار كرد، كشاورز بادامزمینی آرمانگرا از جورجیا؛ رئیسجمهوری كه حقوق بشر را نشان تعهد مجددش به سیاست خارجیای برای آمریكا میدانست كه از نظر اخلاقی مسوولانهتر باشد.
این رویا نیز مثل سایر رویاهایی كه بیهوده در این سرزمین پاگرفتند، فرجامی نداشت. در دوران ریاست جمهوری جیمی كارتر (از ۱۹۷۶ تا ۱۹۸۰) بود كه انقلاب ایران اتفاق افتاد و در مقدمات ریاست جمهوری رونالد ریگان (از ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸) بود كه بحران گروگانهای آمریكایی در ایران برای همیشه چهره ژئوپلیتیك منطقه و حتی جهان را تغییر داد و سیاستهای امپریالیستی آمریكا را تهاجمیتر به سمت راست سوق داد و آن لحظه واحد سندروم ویتنام پشت سرگذاشته شد.
نیازی به توضیح نیست كه تمام این وقایع ـ انقلاب ایرانِ ۱۹۷۷ تا ۱۹۷۹، بحران گروگانهای آمریكاییِ ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۰ و جنگ ایران و عراق از ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۸ ـ اهمیتی بیبدیل برای میلیونها نفر مردم منطقه داشت و از این رو از آن پس دنبال كردن انتخابات ریاست جمهوری آمریكا باعث كنجكاوی بسیاری شد: این تمرین شگفتانگیز اراده دموكرات دولت-ملتی امپریالیستی دقیقا چه ربطی به بقیه دنیا دارد.
از دیدگاه داخلی، انتخابات ریاستجمهوری آمریكا شاید تماشاییترین نمایش دموكراتیكی باشد كه هر كس آرزوی دیدنش را دارد. به نمایش انتخابات كنونی نگاه كنید: جهان نمیفهمد باراك حسین اوباما چگونه اینقدر نزدیك به ریاستجمهوری ایالات متحده است مگر تا وقتی كه بتواند تصور كند فردی ارمنی نخستوزیر تركیه خواهد شد، تركی صدراعظم آلمان خواهد شد، قبطی مصری به ریاست جمهوری مصر میرسد، یا شخصی فلسطینی نخستوزیر اسرائیل میشود، فردی پاكستانی نخستوزیر بریتانیا میشود و فردی الجزایری، رئیسجمهور فرانسه. اما افتخار جامعهشناسانه این واقعیت در ایالات متحده بر پایهای دیگر بنا شده است: از زمان آغاز ریاست جمهوری رونالد ریگان در ۱۹۸۰، پاندول ایدئولوژیك در این كشور چنان بیمحابا به راست چرخیده كه اكنون نمیتوان تصور كرد چقدر طول میكشد تا به جایی بامعنا در مركز بازگرداند.
بهترین سناریوی قابل تصور، و بهترین امید این كارزار انتخاباتی، این است كه باراك اوباما، هیلاری كلینتون عادی و معمولی را شكست دهد و سپس سناتور مككین را نیز پشت سر بگذارد و اولین رئیسجمهور آفریقایی، آمریكایی ایالات متحده شود و بگذارد امواج بسیار امید كه توانسته ایجاد كند، فرهنگ سیاسی آمریكا را دوباره شكل دهند. بدترین سناریوی ممكن این است كه هیلاری كلینتون، باراك اوباما را شكست دهد و سپس در انتخابات اصلی از مككین شكست بخورد و ما در سراسر جهان دوباره چهار یا هشت سال اسیر دار و دستههای جنگافروز جمهوریخواه و در خانه اسیر سرمایهداری غارتگر میشویم. تنها زمان معین میكند كه كدام یك از این دو سناریو، یا چیزی مابین آنها، محقق خواهد شد.
در حال حاضر روند پرتقلای دستگاه دموكراسی آمریكا هنوز باید مشتش را باز كند. اما باید توجه كرد كه چطور بیل كلینتون، رئیسجمهور سابق و همسر سناتور كلینتون، موفق شده انتخابات ریاست جمهوری را به شدت نژادی كند؛ بلافاصله پس از پیروزی اوباما در انتخابات مقدماتی كارولینای جنوبی، او در آمد كه: «جسی جكسون در سالهای ۸۴ و ۸۸ برنده كارولینای جنوبی شد. او تبلیغات خوبی داشت و اوباما هم همینطور».وجه مشترك جسی جكسون و باراك اوباما چیست ـ به جز اینكه هر دو در لحظهای غافلگیركننده «سیاه» خوانده میشوند؟ این حرفها را كلینتون زده است كه به نقل معروف تونی موریسون، برنده جایزه نوبل، «اولین رئیسجمهور سیاهپوست ایالت متحده» خوانده میشد.
در واقع تا الان نژادپرستانهترین اظهار نظر این انتخابات مقدماتی حزب دموكرات از دهان كلینتون، رئیسجمهور سابق، بیرون آمد. او با یك اظهار نظر نژادپرستانه باراك اوباما را به نامزدی «سیاهپوست» بدل كرد تا جذبه ملی، فرانژادی و عام او را بشكند. كمی پس از این اظهار نظر نژادپرستانه، تونی موریسون لقبی كه به كلینتون داده بود را پس گرفت؛ او در نامهای تكاندهنده به سناتور اوباما، علنا از او حمایت كرد.
او در نامه نوشت: «سناتور اوبامای عزیز، در این نامه دارم كاری را برای اولین بار انجام میدهم ـ اولین بار است كه علنا از یكی از نامزدهای ریاست جمهوری حمایت میكنم. احساس میكنم باید به شما بگویم چرا این كار را میكنم.یك دلیل این است كه بتوانم حامیان دیگری جمع كنم؛ دلیل دیگر این است كه این از آن لحظات واحدی است كه ملتها از كنارش میگذرند و ضرر میكنند. نیاز نیست بحرانهای متعددی كه پیش رو داریم را تكرار كنم اما چیزی هست كه از آن مطمئنم: این موقعیت برای پیشروی (و یا حتی انقلاب) برای ملت، دیگر به این زودیها اتفاق نمیافتد و من مطمئنم كه شما میتوانید از آن استفاده كنید.»
بهترین آمریكاییها اكنون در دلهرهآورترین هراسهایشان نگران زندگی اوباما هستند ـ چنانكه نگران زندگی جان اف. كندی، رابرت كندی، مالكوم ایكس و مارتین لوتركینگ بودند. این هراسی است شكننده و شكنندهتر از آن امید به سیاستی انسانیتر است كه در دل این هراس خوابیده است. بهترین آمریكاییها با این هراس و امید، خواب دنیایی بهتر و عادلانهتر میبینند و در همین حال مقامات منتخب آنهامصائبی بیانتهابر سایرملتها تحمیل میكنند و توجهی به دشواریهای روزافزون مردم عادی ایالات متحده نمیكنند. درون این پارادوكس، امیدی همچون باروت خوابیده كه اوباما اكنون با جرقهای آن را روشن كرده است.
باراك اوباما در دل آگاهی سیاسی جامعه آمریكا ظهور میكند؛ هشت سال پس از رونالد ریگان كه مدام كشور را به راست، حتی راستتر از سیاستهای محافظهكارانه خودش سوق میداد، چهار سال پس از دوران رئیسجمهور بوش بدبین و فرصتطلب، هشت سال پس از رئیسجمهور كلینتون كه سیاستهای خارجیاش از دو نیای جمهوریخواهش هم بدتر بود و بالاخره پس از هشت سال طولانی و هراسانگیزِِ یك رئیسجمهور بوش دیگر كه حالا دنیا را به لبه سقوط اخلاقی و محیطزیستی برده است ـ نومحافظهكاران هراسآور و لشگر شرقیشان (فوآد عجمی، هیرسی علی و. . . ) سعی میكنند وحشتی كه این كشور به جهان، بهخصوص افغانستان و عراق، تحمیل كرده است را پنهان كنند. امروز وقتی آمریكاییهایی جوان، بیگناه، پرامید و آرمانگرا فریاد «تغییر» سر میدهند، تغییری از این رشته زنجیر مصیبت و فاجعه را طلب میكنند. آنها امید به باراك اوباما بستهاند چرا كه جان مككین در طرف جمهوریخواهها و هیلاری كلینتون در طرف دموكراتها هر دو سابقهای طولانی از جنگافروزی در خارج خوددوستیِ بیحد و حصر و فرصتطلبانه در سیاست داخلی دارند. باراك اوباما تصور یك نسل را تسخیر كرده است ـ بهخصوص جوانها و آرمانگراهایش و احتیاج فوری، مستاصلانه و صمیمانه آنها برای تغییر.
اما آیا باراك اوباما میتواند نیمی از آن امیدی كه به آن دامن زده را عملی كند؟
شكی نیست كه در بسیاری از مسائل، چه داخلی و چه خارجی، دنیس كوسینیچ، عضو كنگره از اهایو، و پس از او جان ادواردز، سناتور سابق از كارولینای شمالی (هر دو داوطلبان حزب دموكرات برای ریاست جمهوری) در سیاستهایشان بسیار بهتر و پیشروتر از سناتورها باراك اوباما و البته هیلاری كلینتون (و هر دو آنها با هم!) بودند ـ و شاید هم دقیقا به همین علت بود كه هر دوی آنها در مراحل اولیه انتخابات مقدماتی از رقابت بیرون شدند، اول كوسینیچ و سپس ادواردز. دقیقتر باشیم: بهرغم این واقعیت كه سناتور باراك اوباما به همراه بسیاری سناتورهای دموكرات دیگر علیه صدور اجازه به رئیسجمهور بوش برای جنگ در عراق، رای داد، او نیز به همراه جمهوریخواهان رای به افزایش اندازه و حضور ارتش در عراق داده است (در برنامهای كه «ازدیاد» نام گرفت)؛ او به اجرای مجدد قانون میهنپرستانه آمریكا، كه غیردموكرات است و آزادیهای مدنی آمریكا را با خطر مواجه میكند، رای آری داده است؛ او به نفع لایحه جمهوریخواهان در صدور اجازه ساخت دیوار ۱۱۰۰ كیلومتری روی مرز مكزیك، رای داده است. كارنامه باراك اوباما بهخصوص وقتی دردسرساز میشود كه به مسئله حساسِ سیاست خارجی آمریكا برسیم، مثلا لولوی حمایت بیشائبهاش از دولت آپارتاید یهودیِ اسرائیل.
كارنامه صهیونیستها در این انتخابات مشخص، مثل تمام انتخاباتها، قرار است عملا هر وقت فرهنگ سیاسی آمریكا میخواهد نفس راحتی بكشد، جلوی این نفس را بگیرد ـ و خطی رسم كند كه هیچ خیالبافی، هیچ آرمانگرایی و هیچ آرزومندی جرأت رد شدن از آن را نداشته باشد. سوالی كه اسرائیلیها، و بهخصوص اسرائیلیهای به اصطلاح «چپ» باید از خود بپرسند این است: این استقرار استعماری كه آنان در آن زندگی میكنند چه گونه فاجعهای است كه حتی در شورانگیزترین لحظات یك ملت، قدرت و ثروتِ آنها خود نشان میدهد و بالهای عقاب در حال اوج را تا پشت خط خودشان قیچی میكند.
هیچ كدام از تاكتیكهای لطیفی كه باراك اوباما به نفع لابیستهای اسرائیل به كار برده است بدین معنی نیست كه صهیونیستهای سیاست آمریكا متقاعد شدهاند اوباما مرد آنها است و او نیز مانند سناتور كلینتون، نامزد آنها است. سناتور هیلاری كلینتون در اوج بمباران بیگناهان لبنان توسط اسرائیل در ژوئیه ۲۰۰۶ حرف معروفی زد: «ارزشهای اسرائیل، ارزشهای آمریكا هستند». اما این برای هیلاری كلینتون بسیار معمولی است، او نیز درست مثل شوهرش مخلوق سیاسی حیلهگری، فرصتطلبی و خوددوستی بیحد و حصر است ـ و در نتیجه منطق حركت حساب شده هیلاری در رفتن به نیویورك برای نامزدی سنا، پس از پایان ریاست جمهوری شوهرش، اثبات میشود. او در تمام كارزار خود در سال ۲۰۰۰، در حالی كه به نیویورك نقل مكان كرد و در ایالتی نامزد سنا شد كه هرگز در آن زندگی نكرده بود، به درستی توسط مخالفینش متهم به فرصتطلبی شد؛ این اتهام تا امروز نیز بر پیشانی او باقی است. اما قضیه باراك اوباما قرار است متفاوت باشد، او امیدی بیحد و مرز به تغییر را در آمریكاییهای جوان و آرمانخواه دامن زده است. اما در عوض شاهد تلاش او برای پیشی گرفتن از سناتور كلینتون و عزیز شدن نزد كمیته روابط عمومی آمریكا و اسرائیل هستیم. اوباما آرزو دارد عكسی كه علی ابونیما از او همسرش، میشل اوباما، بر سر میز شام با ادوارد و مریم سعید گرفته و منتشر كرده است را بسوزاند.
اما مهم نیست باراك اوباما به چه سرعتی به ساز لابیستهای اسرائیل برقصد ـ و نكته همینجاست ـ صهیونیستها اینگونه راضی نمیشوند و حاضر نیستند معاملهای كه قبلا پولش حساب و پرداخت شده را به هم بزنند و هیلاری كلینتون را به اوبامای جوان و آرمانگرا بفروشند. چگونه میتوانند به چنین فردی اعتماد كنند: مردی كه نامش حسین است، پدرش مسلمانی كنیایی است و مهمتر از همه از زبانی پیشرو و امیدوارانه صحبت میكند كه حداقل در كلام وعده رهایی آمریكاییها از سلطه تبآلود خودشان را میدهد: آمریكاییها نبایدخواب آزادی و تحقق آرزوها و آرمانهایشان را ببینند مگر با تایید كمیته لابیستهای اسرائیل و كوتاه آمدن از آرمانهایی كه به :«اسرائیل» مربوط شود.
البته ناعادلانه است تا فاجعهای كه مدتهاست فرهنگ سیاسی آمریكا را فراگرفته تقصیر سناتور اوباما بدانیم. سیاست خارجی آمریكا (چنانكه جان میرشیمر و استفن والت كاملا نشان دادهاند) در بیش از نیمقرن اسیر تعهد مصرانه به دولت آپارتاید یهودی است كه خود فرهنگ سیاسی كشورش را به امپریالیسم مسیحی تقلیل داده است. آمریكا اسیر تعهدی مصرانه به دولت یهودی است: بدترین بخش فرهنگ سیاسی آمریكا كه هرگونه نشان امید به انتقال این مصیبت به وعدهای كه همیشه بوده است، راهنمای امید برای جهان، را از بین میبرد. اما محكوم كردن لابی اسرائیلیها برای مصیبت امپریالیسم آمریكا در سراسر جهان نیز غلط است، واقعیتی به كلی یگانه كه دقیقا بر پایه طبیعت این هیولای اقتصادی و نظامی بنا شده است.
من شخصا شكی ندارم كه اوباما روحی مرده در فرهنگ سیاسی آمریكا را بیدار كرده است، آرزو، خواسته، چشماندازی كه شاید همیشه رویای آمریكایی را در بر گرفته است ـ ملتی در كنار بقیه، به فكر فقرا و بیماران و بیخانمانهای خودش، و یارای مردم سراسر جهان. این چه نوع شایستگی، چه نوع سابقه تاریخی برای یك مردم، كشور یا ملت، مثل آن چیزی كه «اسرائیل» مینامند، است كه این رویا را در آغاز خود خفه كند و از تمام قدرت خود برای جلوگیری از این رویا استفاده كند تا چیزی بیش از ضروریات مشخص دولت آپارتایدی هولناك فراتر نرود.
اوباما را واداشتهاند نه تنها رابطهاش با آرمان فلسطین را محكوم كند كه رابطهاش با كشیش كلیسایی كه مومنانه به آن میرفت را، به جرم اینكه كشیش معتقد به الهیات رهاییبخش است، خوار شمرد. سناتور ایلینویز باید چند تا از بالهایش را قیچی كند تا اجازه پرواز بگیرد و اگر او واقعا پرواز را آغاز كند تا كجا بالا خواهد رفت و تا كجا به زمین خواهد خورد؟ چیزی كه او هرگز نفهمیده این است كه در جذب، ارضا و كسب حمایت لابی حامی اسرائیل هرگز نمیتواند از هیلاری جلو بزند. هر كاری كه میكند و هر قسمت بزرگتری از روحش را كه برای كمیته روابط عمومی آمریكا و اسرائیل به فروش میگذارد، میبیند كه هیلاری كلینتون قبلا این كار را كرده است. آه اگر او شجاعت اعتقاداتش را داشت، آه اگر به رویای بینظیری كه در میلیونها آمریكایی جوان و آرمانگرا برانگیخته ـ از جمله (و بهخصوص) آمریكایی یهودیهای جوان و آرمانگرا - باور میداشت.
در نتیجه مشكل باراك اوباما، محدودیت رویاهایش است: امیدی كه او توانسته در آمریكاییهای جوان و پیشرو تمام رنگپوستها و گروهها برانگیزد اكنون از شجاعت محدود خود او گذشته است. او نردبان ترقی را طی كرده و از سیاستمدار محلی ناشناختهای در شیكاگو به چهرهای ملی بدل شده كه رشدش، انتهایی ندارد. وقتی او میخواست خود را مثل مالكوم ایكس نشان دهد، یا آهنگ صدایش را آگاهانه به صدای مارتین لوتركینگ شبیه كند، یا فعالانه به دنبال حمایت علنی كندیها از خودش بود، خبر نداشت چه امیدهای پنهان و آرزوهای سركوبشدهای در میان آمریكاییهای جوان و آرمانگرا بیدار خواهد شد. اگر او با ملاحظه به بازتاب صدای خودش در این دره گوش فرا ندهد، یأس تلخ دیگری به سراغش میآید، حتی اگر (و بهخصوص اگر) رئیسجمهور بعدی ایالات متحده باشد.
امروز شكی نیست كه ضعیفترین حلقه زنجیر بیعدالتی جهانی كه فطرت انسانیت را وسیعا امتحان میكند، مصائب میلیونها فلسطینی است كه از تحقیر تبعید از سرزمین تاریخیشان رنج میبرند، در اردوگاههای پناهندهها رها شدهاند و در كرانه غربی و نوار غزه به خون كشیده میشوند. پیام باراك اوباما به این میلیونها نفر رنجمند، فرستادن موشكهای بیشتر به دولت آپارتاید اسرائیل است؛ این واقعیت كریه هر بار كه او صحبت از امید و تغییر میكند، او را به تمسخر میكشد. البته سوال اساسی در این مقطع این است كه آیا ما رنگینپوستها و حاشیهایها ـ ما سیاهها، آسیاییها، لاتینها، اعراب و مسلمانان و آخرین مهاجران (قانونی و غیرقانونی) ـ شجاعت و تصوری كه باراك اوباما ندارد را داریم؟ آیا حاضریم از دیواری بگذریم و دستمان را به سوی مردی دراز كنیم كه هرچه باشد یكی از ماست، حتی اگر شاید او از نظر مصلحت سیاسی بخواهد چیزی از باری كه ما و او از مرزها رده كردهایم، بردارد. دو یا سه تا از كودكانم (كه در ایالات متحده به دنیا آمده و بزرگ شدهاند) اكنون به سن رای دادن رسیدهاند. آنها هر دو هواداران پر و پا قرص اوباما هستند و در انتخابات مقدماتی نیویورك در سهشنبه بزرگ به او رای دادهاند. در حال حاضر تنها چیزی كه میتوانم تقدیم برادر باراك كنم رای این دو كودك است. در نوامبر بعدی شاید من نیز تاریكترین اعتقادات خود را كنار زنم و با امیدی روشن به آینده كودكانم، رای دهم. بعضی مواقع فكر میكنم بدترین چیز آمریكا این است كه همیشه میتوان به آن امیدوار بود.
اوباما یک گام نزدیکتر به نامزدی دموکرات ها
باراک اوباما سناتور آمریکایی که برای کسب نامزدی رسمی حزب دموکرات در رقابت های انتخابات ریاست جمهوری مبارزه می کند در تعداد هیات های نمایندگی عالی که او را حمایت می کنند بر هیلاری کلینتون پیشی گرفته است.
۴ نماینده عالی دیگر که از اعضای ارشد حزب و مقامات انتخاباتی هستند اعلام کرده اند در این مبارزات از اوباما حمایت خواهند کرد.
اوباما در عین حال در تعداد هیات های نمایندگی که با پیروزی در انتخابات مقدماتی کسب کرده از رقیب خود پیشی گرفته است.
هیات های نمایندگی عالی تاثیر چشمگیری در انتخاب نامزد حزب دموکرات در کنوانسیون این حزب دارند.
روز جمعه نیز ۹ نماینده عالی از آقای اوباما حمایت کرده بودند.
اوباما روز سه شنبه در کارولینای شمالی پیروزی بزرگی به دست آورد در حالی که کلینتون با اختلاف بسیار کمی از او در ایندیانا بر او پیروز شد.
پیش از آن که کنوانسیون حزب دموکرات در ماه اوت برگزار شود ۶ ایالت دیگر انتخابات مقدماتی خود را برگزار خواهند کرد.
قرار است حدود ۸۰۰ نماینده عالی در کنوانسیون دنور در ماه اوت شرکت کنند و نامزد خود را برگزینند.
کلینتون پیش از برگزاری اولین انتخابات مقدماتی حزب دموکرات در آیوا نمایندگان عالی بسیار بیشتری از اوباما داشت.
با این همه پس از رشته پیروزی های اوباما بسیاری از این نمایندگان تصمیم به حمایت از اوباما گرفتند.
روز جمعه جان هواردز، نامزد سابق ریاست جمهوری از حزب دموکرات گفت اوباما” نامزد احتمالی حزب دموکرات” است.با این همه صریحا از او حمایت نکرد.
(منبع:صبح،کارگزاران،الاهرام،بی بی سی)
|